برادران عزیزم سلام!
چقدر این کار برایم روتین شده ؛ اینکه بنشینم و ببینم یک یا چند تن از همسالان و هم مسلکان و هم دانشگاهیانم را بگیرند و به بند کین ببندند و تنها کاری که از من بربیاید همین باشد که کنجی بنشینم و دردواره ای برایش بنویسم . چقدر از این کار بدم آمده که فقط بنویسم ... !
این روزها هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ببین چقدر بدبخت و مفلس شده ایم که باید بیایند و رفقایمان را از یک کافی شاپ ببرند؛ ببین چقدر بیچاره شده ایم که این خوک صفتان به خود اجازه ی چنین هتک حرمتی را می دهند ؛ اما بیش از همه ببین چقدر تواناییم ، چقدر قدرتمندیم ، چقدر از تفکرمان می ترسند که چنین دسته دسته به بندمان می افکنند... .
حمید قهوه چیان عزیز را بیشتر می شناسم ؛ از همان روزهایی که در ستاد از جان می گذاشت ، از همان روزهایی که دور هم جمع می شدیم و به دیدار حجت الاسلام موسوی خوئینی ها می رفتیم ، از همان روزهایی که در ستاد جلسه می گذاشتیم و در دانشکده ها مناظره ی دانشجویی .
برادران مبارزم ! زمانه کم بی مرام نیست ... دیروز عزیزانمان را در خیابان گرفتند ، امروز شما را در کافی شاپ و فردا ما را در دانشگاه ...
شما آزادید برادرانم ، شما از بند امیال نفسانی و از بند شیطان دون صفت آزادید . آنها خیال می کنند شما را در بند کرده اند ؛ فکر را نمی توان به بند کشید ؛عشق به میهن را نمی توان در اوین حبس کرد ؛ مرام مردان مبارز را نمی توان به خنجری ، کشت .
دلمان گرفته است ... دانشگاه علامه بدون شماها خالی ست حتی اگر سالانه 10000 دانشجوی جدید بپذیرد. دلمان به ازای هر نفس شما در آن سوی میله ها ، هزار بار می تپد .
دانشگاه علامه منتظر شماست . روزی که بازمی گردید ، نزدیک است .
این تویی در آن طرف ، پشت میله ها رها
این منم در این طرف پشت میله ها اسیر
دست خسته ی مرا مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر خسته ام از این کویر
پ.ن 1: آقای قهوه چیان را فقط 3بار ملاقات کردم . اما این هم غنیمتی بود.

پ.ن2: دو تن از دیگر دوستانم به آن جلسه در کافی شاپ دعوت بودند اما نرفته بودند.
پ.ن3: هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد / هم رونق زمان شما نیز بگذرد
پ.ن4: خدایا! در آستانه این اعیاد نیکو ، بر قلب های پاک مادران رحم آور و فرزندانشان را به دامانشان بازگردان.
پ.ن5: اللهم فک کل اسیر...
نظرات ()